قصه باف

Image Post
داستان دختری در مزرعه
هر روز نقاشی‌ها و قصه‌های کوتاهی به قلم کودکان برای قصه باف ارسال می‌شود. ما آن‌ها را با شما عزیزان به اشتراک می‌گذاریم. شما هم می‌توانید قصه‌های خود را برای ما ارسال کنید.


قصه باف: قصه امروز از مهتا دوم دبستان

یه روز ی روزگاری یه دختری بود اسمش مهتا بود.

اون همیشه دوست داشت خودش یه مزرعه بزرگ داشته باشه و بره اونجا.

دوست داشت خودش تنهایی بره کشاورزی کنه.

اون حتی نمی‌خواست با وسایل کشاورزی هم کار کنه.

می‌گفت: همه بذرها رو با دست می‌کارم.

وقتی هم گیاهان در اومدن اونها رو با دست می‌چینم.

یه روزی مهتا با پدر بزرگش رفت مزرعه.

به پدر بزرگش گفت: شما استراحت کنید من خودم همه کارها رو می‌کنم.

هنوز ده دقیقه نگذشته بود اون خسته شد و دیگه نتونست کار کنه.

هرچی پدر بزرگش گفت: پا شو تنبل بقیه کارها رو بکن اون اصلا از جاش تکون نخورد و گفت: پدر بزرگ حالا فهمیدم خیلی از کارها رو نمی‌شه تنهایی انجام داد. مخصوصا کار کشاورزی رو.

لطفا شکیبا باشید...
خطا

لطفا دیدگاه خود را بنویسید